گوینده رادیو می گفت برایتان روز خوب و خوشی را آرزومندم . سر در سینما زده بود زندگی شیرین و من غرق اندوه بودم برای بهنود و همه بهنودهایی که سرنوشت محتومشان مرگ است . یا در دعوا کشته می شوند و مظلومانه نام مقتول را یدک می کشند یا زورشان در دعوا می چربد و می برند و می کشند و بعد پای چوبه دار زندگیشان نابود می شود .
ار صبح دل دل می کردم که زنگ بزنم یا نه . بالاخره دل به دریا زدم و شماره مصطفایی را گرفتم . وکیل بهنود . گفتم سلام . خوبی ؟ صدایش گرفته بود . گفت نه . گفتم اعدام شد ؟ گفت : آره و خداحافظی که کردم روی موبایلم افتاده بود شانزده ثانیه . طاقت حرف زدن بیش از این هم نبود .
اینجا مساله ،دیگر بکش تا کشته نشوی نیست . بکش و کشته شو . چه بکشی چه نکشی می میری و مانده ام از این که چه باید کرد .هوا امروز گرفته و پاییزی بود . از همان هواهایی که حال و هوایی دارد . بهنود برای همیشه چشم از جهان فرو بست . امروز را که خورشید زیر ابر پنهان بود ندید . شاید چیزی را هم از دست نداده باشد . نمی دانم . بهنود و امثال بهنود قربانی شرایطی هستند که جامعه برایشان فراهم کرده است . همه ما . باید همه دردمان بیاید . اشکمان بیاید و غممان بگیرد تا شاید اتفاقی بیفتد . شاید . دلم برای بهنود خیلی سوخت . سه بار پای چوبه دار رفته بود و برگشته بود . روحیه نداشت . عمویش دنبال کارش بود . به عمویش می گفت کاری کنید زودتر اعدام شوم اما ته دلش حس می کرد اعدام نمی شود . فکر می کنم امروز هم تصور کرده مثل روزهای قبل است . می رود و بر می گردد . برای همین کمتر عذاب کشیده است . چه خوب که سه بار رفت و برگشت تا بار چهارم هم امید به دل داشته باشد .
من نه احسان همان کسی که به دست بهنود کشته شده بود را می شناختم و نه بهنود را . زمینه آشنایی همان تلاشی بود که برای نجاتشان انجام شد . هر چه گفتند به خانواده احسان نشنیدند که تنها یک اتفاق و یک حادثه در حد لیز خوردن پا می توانست سبب شود حالا شما خانواده قاتل باشید و آنها خانواده مقتول . اما نشنیدند . می گفتند باید تنبیه شود . مرگ چه تنبیهی است ؟ کسی از مرگ خودش درس عبرت می گیرد ؟
بهنود سال ۸۴ در یک نزاع دسته جمعی پسر ۱۷ ساله ای به نام احسان را به قتل رساند . بهنود تا امروز ۲۳ ساله بود و ۲۳ ساله ماند .
خیلی ها شاید بگویند اعدام حق است و باید کسی را که مرتکب قتل شده است اعدام کرد .
نمی دانم . من در حدی نیستم که بتوانم درباره قانون اعدام نظر بدهم اما فکر می کنم مهمترین نکته آن است که انسان باید رعایت شود .
رعایت انسان . همین . اگر اعدام درس عبرت خوبی بود دیگر نباید کسی دست به قتل دیگری می زد . از ترس مجازات اعدام . معنای این همه رشد آمار قتل چیست ؟ یکی مرا راهنمایی کند .
واقعیت عجیبی است . از میان آن سه نفر که روی سکو ایستاده اند و برتر از همه گروهی شده اند که در مسابقه حضور داشته یک نفرشان به قیمت باخت برتر شده است . همان که مدال نقره را برده .
او باخته و مدال دوم را به دست آورده است و آن که مدال سوم را گرفته و اندکی پایین تر از وی ایستاده است برده و مدال برنز را زا آن خود کرده . من همیشه به کسی که مدال طلا می گیرد یا مدال برنز حسادت می کنم . دوست دارم جایشان می ایستادم . حتی اگر مدال برای وزنه برداری باشد و بوکس که از هر دو رشته متنفرم . اما دلیلی نمی شود که دوست نداشته باشم مدال هایشان را از آن خود کنم . اما هیچ وقت دلم نمی خواسته جای کسی باشم که مدال نقره را می گیرد . انگار مدال نقره درست شده تا طعم تلخ شکست همیشه زیر لبان شکست خورده دوم شده بماند .
دوست ندارم هیچ وقت در زندگی دوم شوم . سوم بودن با برد را به دوم بودن با باخت ترجیح می دهم .
من دست به حذفم خوبه . هر بار به این مرحله می رسم که البته خیلی کم پیش میاد به به چنین مرحله ای برسم آدم هایی را که تحملشان می کردم و سعی داشتم رابطه ام را باهاشون حفظ کنم اما نتوانسته بودم را از دور و برم حذف می کنم . البته نه حذف فیزیکی . یعنی این طور نیست که باهاشون رفت و آمد نکنم بلکه حذف روانی . این طوری می بینی که در یک مهمانی هم من هستم و هم آنها . سلام و علیکی هم رد و بدل می شود اما من ندیدیمشان و آسیبی را از قبلشان متحمل نمی شوم . دوباره به این مرحله رسیدم و شروع به حذف یک عده کرده ام . هر چند کی دانم حذف کار خطرناکی است .
روز خبرنگار به همه دوستان عزیزم ، چه آنها که در حال فعالیت هستند و چه آنها که وقفه ای در کارشان ایجاد شده مبارک .
روز خبرنگار مبارک !
واقعا خدا در این نزدیکی است ؟ همین نزدیکی ها ؟
