آدم ها همه صورتک شده بودند . چشم ها رنگ نداشت . بینی ها حفره بود ودهان ها خط . چشم ها گودی . همه شبیه هم بودند . مثل اسکلت . زشتی و زیبایی معنا نداشت . درخت ها حجم سبز بودند در تابستان و حجم زرد و نارنجی در پاییز . برگ نبود و رنگ بود . همه چیز را غباری پوشانده بود . هوا کدر بود و تار . روز هیچ وقت روز روز نمی شد . خورشید پشت حجابی تیره رنگ می تابید و شب همه چیز را هضم می کرد . شهر توده ای آدم نا آشنا را در خود جا داده بود و فقط وقتی می فهمیدم عده ای از میان این توده آشنایند که زنگ می زدند و یا به خودم گله می کردند یا پیش مادرم و دیگران که فلانی حتی جواب سلام هم نمی دهد . سلام غریب شده بود . آن روز اما وقتی از مغازه عینک فروشی بیرون آمدم با وحشت عینک را از قاب قرمزش بیرون اوردم و نگاه کردم . روی چشمم نگذاشتم . دوباره سر جایش برگرداندم و رفتم . وسوسه اش رهایم نکرد . بهار بود . حجم درخت ها سفید بود . اما شکوفه نبود . عینک را که بر چشم گذاشتم درخت ها شکوفه زدند .گل های ریز معلومم شدند . آدم ها عجب شانسی آوردند .انگار خسته شده بودند از بیرنگی . یک باره از هیات صورتک بیرون آمدند و صورت شدند . چشم ها رنگ گرفت . لب ها خنده . صورت ها شدند منبع احساس . بعضی غمگین بودند و بعضی شاد . از میان توده انسانی خیلی ها آشنا بودند . سلام و علیک و دست تکان دادنی . با تعجب نگاهم می کردند . نه برای آن چه به چشمم بود . برای این که گمان می بردند اخلاقم عوض شده است . حالا مدتهاست میان من و ادم ها ، من و هوا ، من و درخت ها و من بیرون از من شیشه ای جادو می کند . عجب خوش شانسند ادم ها که این شیشه حائل شده . همه زیبا شده اند . دنیا گرد و غبارش را پس داده . خورشید بیرون آمده .
روزگاری از عینکی شدن ناراحت بودم . عینکم را دائم از چشم برمی داشتم . دلم برای صورتک ها تنگ می شد . عینکم تلافی می کرد . سر کار خود را زیر خروارها روزنامه پنهان می کرد و من هم گاه و بیگاه پایه چسب را بی آن که بخواهم بر رویش می کوبیدم . دو سه باری کج شد و با پنج هزار تومان به صافی راضی شد . گاهی شکست و با ده ها هزار تومان عوض شد . اما بالاخره به هم عادت کردیم . از وقتی دوستش دارم همیشه صاف و مرتب جلوی چشمم می ایستد . وقتی موقع خواب می گذارمش بالای تختم آرام می خوابد . صبح که بلند می شوم زودتر از من برخاسته و آماده است . علاقه مان روز به روز به هم بیشتر می شود . طوری که هر وقت می خواهمش هست . باور کنید هر جا باشد به محض این که بخواهمش خود را طوری نشان می دهد که راحت ببینمش . در قامت یک عینک . حتی وقتی شیشه ای میان چشمانم و بیرون از آن حائل نیست آن را خوب می بینم . حتی بی عینک .
