تبليغاتX
محاق

محاق

نوشته های یک روزنامه نگار

آدم ها هر چه بزرگتر می شوند کوچکتر می شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:49  توسط زهرا علی اکبری   | 

اگر مرگ داد است بیداد چیست ؟

گوینده رادیو می گفت برایتان روز خوب و خوشی را آرزومندم . سر در سینما زده بود زندگی شیرین و من غرق اندوه بودم برای بهنود و همه بهنودهایی که سرنوشت محتومشان مرگ است . یا در دعوا کشته می شوند و مظلومانه نام مقتول را یدک می کشند یا زورشان در دعوا می چربد و می برند و می کشند و بعد پای چوبه دار زندگیشان نابود می شود .

ار صبح دل دل می کردم که زنگ بزنم یا نه . بالاخره دل به دریا زدم و شماره مصطفایی را گرفتم . وکیل بهنود . گفتم سلام . خوبی ؟ صدایش گرفته بود . گفت نه . گفتم اعدام شد ؟ گفت : آره و خداحافظی که کردم روی موبایلم افتاده بود شانزده ثانیه . طاقت حرف زدن بیش از این هم نبود .

اینجا مساله ،دیگر بکش تا کشته نشوی نیست . بکش و کشته شو . چه بکشی چه نکشی می میری و مانده ام از این که چه باید کرد .

هوا امروز گرفته و پاییزی بود . از همان هواهایی که حال و هوایی دارد . بهنود برای همیشه چشم از جهان فرو بست . امروز را که خورشید زیر ابر پنهان بود ندید . شاید چیزی را هم از دست نداده باشد . نمی دانم . بهنود و امثال بهنود قربانی شرایطی هستند که جامعه برایشان فراهم کرده است . همه ما . باید همه دردمان بیاید . اشکمان بیاید و غممان بگیرد تا شاید اتفاقی بیفتد . شاید . دلم برای بهنود خیلی سوخت .  سه بار پای چوبه دار رفته بود و برگشته بود . روحیه نداشت . عمویش دنبال کارش بود . به عمویش می گفت کاری کنید زودتر اعدام شوم اما ته دلش حس می کرد اعدام نمی شود . فکر می کنم امروز هم تصور کرده مثل روزهای قبل است . می رود و بر می گردد . برای همین کمتر عذاب کشیده است . چه خوب که سه بار رفت و برگشت تا بار چهارم هم امید به دل داشته باشد .

من نه احسان همان کسی که به دست بهنود کشته شده بود را می شناختم و نه بهنود را . زمینه آشنایی همان تلاشی بود که برای نجاتشان انجام شد . هر چه گفتند به خانواده احسان نشنیدند که تنها یک اتفاق  و یک حادثه در حد لیز خوردن پا می توانست سبب شود حالا شما خانواده قاتل باشید و آنها خانواده مقتول . اما نشنیدند . می گفتند باید تنبیه شود . مرگ چه تنبیهی است ؟ کسی از مرگ خودش درس عبرت می گیرد ؟

بهنود سال ۸۴ در یک نزاع دسته جمعی پسر ۱۷ ساله ای به نام احسان را به قتل رساند . بهنود تا امروز ۲۳ ساله بود و ۲۳ ساله ماند .

خیلی ها شاید بگویند اعدام حق است  و باید کسی را که مرتکب قتل شده است اعدام کرد .

نمی دانم . من در حدی نیستم که بتوانم درباره قانون اعدام نظر بدهم اما فکر می کنم مهمترین نکته آن است که انسان باید رعایت شود .

 رعایت انسان . همین . اگر اعدام درس عبرت خوبی بود دیگر نباید کسی دست به قتل دیگری می زد . از ترس مجازات اعدام . معنای این همه رشد آمار قتل چیست ؟ یکی مرا راهنمایی کند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:53  توسط زهرا علی اکبری   | 

از میان سه نفری که روی سکوی اول تا سوم ایستاده اند کدام بد حال ترینند . به عقیده ما که پایین ایستاده ایم هر سه باید خوش باشند و خرم . ته دلشان قند آب شود و شب از رویای خوشبختی تا صبح از این دنده به آن دنده شوند . اما من همیشه فکر می کنم از میان این سه نفر بازنده شان بد حال است . همان که مدال نقره را می برد .

 واقعیت عجیبی است . از میان آن سه نفر که روی سکو ایستاده اند و برتر از همه گروهی شده اند که در مسابقه حضور داشته یک نفرشان به قیمت باخت برتر شده است . همان که مدال نقره را برده .

او باخته و مدال دوم را به دست آورده است و آن که مدال سوم را گرفته و اندکی پایین تر از وی ایستاده است برده و مدال برنز را زا آن خود کرده . من همیشه به کسی که مدال طلا می گیرد یا مدال برنز حسادت می کنم . دوست دارم جایشان می ایستادم . حتی اگر مدال برای وزنه برداری باشد و بوکس که از هر دو رشته متنفرم . اما دلیلی نمی شود که دوست نداشته باشم مدال هایشان را از آن خود کنم . اما هیچ وقت دلم نمی خواسته جای کسی باشم که مدال نقره را می گیرد . انگار مدال نقره درست شده تا طعم تلخ شکست همیشه زیر لبان شکست خورده دوم شده بماند .

 دوست ندارم هیچ وقت در زندگی دوم شوم . سوم بودن با برد را به دوم بودن با باخت ترجیح می دهم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:24  توسط زهرا علی اکبری   | 

مطلب جدیدم را که فرستادم روی صفحه نگاهی به سر تا پای صفحه انداختم . دیر به دیر نوشته بودم و کم . تلخ و سیاه . اصلا یادم نبود مطلبی درباره خانه تکانی مغزم دارم . تا ان را دیدم به دلایل حذف پی بردم و حس کردم این دفترچه خاطرات شخصی را که با شما شریک شده ام دوست دارم . از وقتی وبلاگ قبلی ام فیلتر شد و به اینجا اسباب کشی کردم هیچ وقت چنین احساسی پیدا نکرده بودم . از این که دوباره حس علاقه به چیزی را دارم خوشحالم . من وبلاگم را دوست دارم . همین برای برگشتن و مکرر نوشتن کافی است .
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:1  توسط زهرا علی اکبری   | 

این روزها بیشتر از هر چیزی به آرامش نیاز دارم . به طرز وسیعی رفتار و حرکات آزار دهنده دیگران که قبلا برایم بی اهمیت بود آزارم می دهد . در دلم احساس می کنم خاری فرو رفته است و دائم جابجا می شود .

من دست به حذفم خوبه . هر بار به این مرحله می رسم که البته خیلی کم پیش میاد به به چنین مرحله ای برسم آدم هایی را که تحملشان می کردم و سعی داشتم رابطه ام را باهاشون حفظ کنم اما نتوانسته بودم را از دور و برم حذف می کنم . البته نه حذف فیزیکی . یعنی این طور نیست که باهاشون رفت و آمد نکنم بلکه حذف روانی . این طوری می بینی که در یک مهمانی هم من هستم و هم آنها . سلام و علیکی هم رد و بدل می شود اما من ندیدیمشان و آسیبی را از قبلشان متحمل نمی شوم . دوباره به این مرحله رسیدم و شروع به حذف یک عده کرده ام . هر چند کی دانم حذف کار خطرناکی است .

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:56  توسط زهرا علی اکبری   | 

معنای این همه سکوت چیست ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:9  توسط زهرا علی اکبری   | 

در این سالیان دراز که به سرعت برق و باد گذشته و می گذرد هنوز یک متر زمین از خود ندارم . ملالی نیست . با احتساب خرید امروز ۴ هزار گیگا بایت فضا متعلق به من است .
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:6  توسط زهرا علی اکبری   | 

دوستی نکته جالبی درباره مرگ میگفت . میگفت تا من هستم او نیست . وقتی او باشد دیگر من نیستم .
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:11  توسط زهرا علی اکبری   | 

موبایلم قطع بود . سه روزی است که وصل شده . اما روز اول مثل همان دوران قطعی اش آرام و بی صدا روی میز می خوابید . روز دوم اس ام اسی آمد . پنجشنبه بود . بلند شدم و آن را خواندم . خشکم زد . هم هیجان زده شدم و هم ناراحت . یکی از رابط های خبری قدیمی در روابط عمومی یکی از وزارتخانه ها بود که شاید دلش نخواهد اسمش را بیاورم . حالا او دو سالی است که در آن وزارتخانه نیست و به جایی دیگر منتقل شده و من هم مدت هاست که در روزنامه ای نیستم . او که حالا رابط خبری نیست به من که حالا در هیچ روزنامه ای مشغول کار نیستم روز خبرنگار را تبریک گفت و این اشکم را درآورد . یاد آن روزها به خیر . چقدر دلم هوای آن روزها را دارد . آسمان چشم هایم مدام باراانی است .

روز خبرنگار به همه دوستان عزیزم ، چه آنها که در حال فعالیت هستند و چه آنها که وقفه ای در کارشان ایجاد شده مبارک .

روز خبرنگار مبارک !

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:25  توسط زهرا علی اکبری   | 

و خدایی که در این نزدیکی است !

واقعا خدا در این نزدیکی است ؟ همین نزدیکی ها ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:38  توسط زهرا علی اکبری   |