تبليغاتX
محاق

محاق

نوشته های یک روزنامه نگار

از مدرسه آمده بود . نفس نفس ميزد و مي گفت: زهرا فكر كنم امروز آلودگي زياد بوده . همه خوشحال بودن . گفتم براي چي؟ گفت: چون حتما تعطيله . كيارش بچه خواهرم خوشحال بود كه حجم آلودگي بالاست و تعطيل مي شود . همكلاسي هايش هم خوشحال بودند . اين را مي شد از تلفن هاي مكررشان به يكديگر فهميد كه از هم مي پرسيدند رفتي توي بالكن نفست گرفت يانه؟ اگر گرفته مطمئن باش تعطيل مي شه . سياوش فرزند ديگر خواهرم هم نشسته بود لب پنجره و مي گفت كاشكي غبارش زياد بشه تا خيالم راحت تر بشه كه تعطيله .  ياد كودكي هاي خودم به خير كه اقلا به بهانه سپيدي درختان و نرمي برف تعطيلي را مي خواستيم . ايستادنمان پاي پنجره به اميد باريدن بود . شب ها وقتي نور چراغ برق كوچه مان بارش تند برف را نشان مي داد دلمان غنج مي رفت . آرزوي برف داشتيم و به غبار رسيديم و سرب و دي اكسير كربن و ... . غمي در دلم سنگيني مي كند . اين ها امروز آروزي گشاده دستي آسمان را ندارند . آروزي خستش را مي كشند . شايد از همين روست كه آسمان ايران اندازه نصف سال گذشته هم نباريده است .ما كه آرزوي برف داشتيم به رو سياهي زمستاني كه بويي از سرما نبرده اما خفه مان كرده از آلودگي رسيديم . نسلي كه آروزي آلودگي دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 15:0  توسط زهرا علی اکبری   | 

دلم برايت تنگ شده . جواب پيغام هايي است كه من براي دوستان گذاشته ام . برايشان نوشته بودم دلم برايت تنگ شده و چقدر دلمان تنگ مي شود بدون آن كه چاره اي برايش بيابيم و راه مي رويم در خيابان و مي خوريم و كار مي كنيم و دنبال روزهاي آخر ماه صفحه هاي تقويم را تند تند مي كنيم و باورمان نمي شود چه زود بهار مي شود و چه زود تابستان و چه زود پاييز و زمستان را هنوز مزه مزه نكرده دوباره بهار مي شود و باورمان نمي شود كه گرما امانمان را بريده و آلودگي هوا دارد خفه مان مي كند و تعطيلي پشت تعطيلي انگار به مرگ مي خواندمان و در انبوه اين گذرها و گذارها يك هو مي فهيم دلمان تنگ شده و اين دلتنگي تكثير مي شود و بزرگ مي شود و بزرگتر . دفتر تلفنم پر است از اسامي دوستاني كه ديگر ايران نيستند . در اين يك ميليون و اندي كيلومتر مربع سكونت ندارند . تلفن هايشان را نگه داشته ام . فهرست موبايلم پر است از اسامي آنها كه نيستند و زنگ زدن به تلفن هايشان ثمري ندارد چرا كه به شنيدن صدايشان نمي انجامد . رفته اند . مانده ايم ما و حالا در اين فاصله كه مرزها ميانمان ديوار كشيده اند و اداره هاي صدور ويزاي سفارتخانه ها، هي دلمان تنگ مي شود و دلمان تنگ شده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 14:58  توسط زهرا علی اکبری   | 

با آبگیری سد كلان ملاير تپه‌ي باستاني گونسپان (باتپه) با قدمتي بيش از 5000 هزار سال و يكي از شاهكارهاي معماري دوره‌ي ماد در ايران به زير آب خواهد رفت.

از طرف دیگر سرپرست پروژه‌ی بررسی باستان‌شناسی گلستان از متوقف شدن ادامه‌ی بررسی‌های این استان به‌دلیل نبود اعتبار خبر داد.
کاش پول این سد را می دادند برای آن تحقیقات . واقعا هیچ جای دیگر برای احداث سد رد ایران پیدا نمی شود . سیوند را که یادمان نرفته . حالا این یکی . بعدی ها هم در راهند .

 این هم یک عکس از محلی که شمارش معکوس را برای وقوع فاجعه آغاز کرده است .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 15:24  توسط زهرا علی اکبری   | 

 
 
معنای این همه سکوت چیست ؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 13:19  توسط زهرا علی اکبری   | 

دیشب تلویزیون مسابقه فوتبالی را پخش کرد که سی سال پیش بین آرژانتین و هلند برگزار شده بود . گزارشگر می گفت می بیند که پاس ها چقئدر ساده هستند و بازی چقدر ابتدایی . امروز اگر تیمی این طور بازی کند با خوردن سه چهار گل در دروه مقدماتی جام جهانی حذف می شود . راست می گوید . فوتبال تکنیکی تر از گذشته شده و الان دیگر بازی کردن ان قدر ها راحت نیست .  با خودم فکر کردم آن سال ها همان طور که بازی فوتبال این قدر راحت تر از حالا بود زندگی هم راحت تر بود . واقعا پدران و مادران ما اگر می دانستند روزگار چگونه است ما را به این دنیا دعوت می کردند .

 جواب من که مثبت است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 12:11  توسط زهرا علی اکبری   | 

اگر اسم این طرح حداقل طرح برخورد با مزاحمان زنان یا طرح برخورد با مزاحمان خانم ها بود این قدر آزار دهنده نبود . برایم مهم نیست مفاد این طرح چیست و در بسیاری از موارد این زنان هستند که در این طرح مورد برخورد قرار می گیرند و ... برایم این اهمیت دارد که ما در اسم گذاری ها هم خست می کنیم از دادن شخصیت انسانی به یک زن . زن پیش از آن که ناموس باشد انسان است . یک انسان واقعی .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 15:36  توسط زهرا علی اکبری   | 

بعضی چیزها فقط یکی هستند . همتا ندارند و تکرار نمی شوند . در بعضی شرایط ویژه روحی و روانی یک فرد یا یک ملت خلق می شوند . می مانند . ماندگاریشان نیز در همین است . یکی از این ها نوحه

"ممد نبودی ببینی" است . این نوحه غم عجیبی دارد . حتما شنیده اید که آن را دوباره تکرار کرده اند با ابیات جدید و ... ولی نه آن نسخه اول می شود و نه بهتر از آن . هیچ وقت نباید خالق یک اثر منحصر به فرد به فکر رقابت با اثرش بیفتد . چیز دیگری که همین خصوصیت را دارد " ربنای" شجریان عزیز است . این قدر این آواز ربنا در جان و دل من می نشیند که حاضر نبیستم این را با بهترین نغمه های جهان معاوضه کنم . اما تکرارش خودش نمی شود . اذان موذن زاده اردبیلی و یک اذان بسیار قدیمی دیگر که فقط ماه رمضان پخش می کنند هم همین خصوصیت را دارند . سرودهای انقلابی نیز همین وضعیت را دارند . کلا فقط بعضی چیزها نیستند که تکرار ناپذیرند . همه چیز تکرار ناپذیر است اما بعضی چیزها تکرار ناپذیرترند .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 12:44  توسط زهرا علی اکبری   | 

امروز اول خرداد ماه است و فردا هم طبیعتا دوم . چون به ما یاد دادند و با ما قرارداد بستند که بعد از اول دو می آید و بعد از دو هم سه . حتی اگر این ماه خرداد باشد هم روند اعداد تغییر نمی کند . هر کاری هم بکنی یک می شود دو و اول خرداد جای خود را به دوم خرداد می دهد و بعد هم طبیعتا ترتیب اعداد طی می شود و به سوم و چهارم و دهم و بیستم و بیست و دوم و بیست و پنجم و ... می رسد . از سی و یک هم بالاتر نمی رود . حالا می خواهید خودتان را بکشید بفرمایید ما مزاحم نشویم اما اگر می شد که الان اول خرداد نرسیده بود که فردا هم بشود دوم خرداد . سی و یک شده بود سی دو و سی و سه و شاید تا ابد ما در اردیبهشت مانده بدیم . حالا که جستیم بیرون .

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 12:19  توسط زهرا علی اکبری   | 

با ما منشین اگر نه بدنام شوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:55  توسط زهرا علی اکبری   | 

حد و مرز رك گويي كجاست ؟ چطور آدمي رك مي شود و چه مرزي است كه يك آدم را به بي ادبي مي رساند نه رك گويي . مدتي است كه اين موضوع فكرم را مشغول كرده است . بارها ديده ام افزاد به بهانه رك گويي به خودشان اجازه مي دهند هر توهيني بكنند.

شايد يك مثال بتواند اين موضوع را روشن تر كند.

 چند وقت پيش رفته بوديم منزل يكي از آشنايان . البته با قرار و دعوت قبلي و كلي اصرار و ابرام . من چند باري نتوانسته بودم دعوت عصرانه اين آشناي محترم را اجابت كنم از اين رو تصميم گرفتم براي كدر نشدن دلها اين دعوت را لبيك بگويم و به منزل آنها بروم تا دو ساعتي را با هم باشيم . وقتي رسيديم ديديم ميزبان ارجمند اندكي بي حال است . گويا كمي فشار خونشان در اثر ضعف پايين افتاده بود و از اين رو احساس كسالت داشتند . بقيه مهمان ها هم از راه رسيدند . دعوت عصرانه تبديل شد به يك عيادت جانانه . اما دختر اين خانم كه تقريبا هم سن و سال ماست بدون هيچ رودروايسي گفت : كاش قبل از آمدن زنگ مي زديد . ايشان مريض بود و بهتر بود استراحت كند . مهمان ها ناراحت شدند . حتي يكي از آنها گفت نمي دانستم براي رفتن به جايي كه دعوت شده ام بايد دوباره تلفن بزنم و كسب اجازه كنم . اين فضا ميزبان مريض احوال را كمي ناراحت كرد و سعي كرد با چشم غره اي دخترش را آرام كند . من اول به خودم نگرفتم و گفتم : كاش شما زنگ مي زديد و قرار را كنسل مي كرديد تا موقع ديگري بياييم . گفت : تعارف در ايران چاره اي ندارد . لعنت به اين نوع دوستي و آشنايي كه رويت نشود به اطرافيانت بگويي من امروز مريضم و به خانه من نياييد . حتما بايد بميري تا بتواني راحت زندگي كني .  نه فقط من كه همه كساني كه آن روز در آن خانه بودند ناراحت شديم . من بعد از ان خيلي فكر كردم كه ناراحتي ما اشتباه بود يا حرف آن دختر آن خانم ؟ لعنتي كه فرستاد به مهمانان بود يا به طرز فكر و رفتار حاكم بر ايران . به هر حال از آن روز سال ها مي گذرد و من ديگر هيچ دعوتي را از سوي آنها اجابت نكردم . حتي وقتي دختر آن خانم خودش زنگ زد و از من خواست كه به منزلشان بروم . تا جايي كه مي دانم مهماني هاي عصرانه ايشان ديگر رونقي ندارد و از بس كسي به خانه آنها نرفته او هم ديگر دعوت كسي را اجابت نمي كند . اينجا مقصر كيست ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 12:20  توسط زهرا علی اکبری   |